تبليغاتX
نوشته های مخملی

نوشته های مخملی

گوشه و کنارهای مجلس

شیب آخر  27

چاپ شده در 2 خرداد 1391

همدان‌پیام: آقای حدادعادل را که می‌شناسید؟ ایشان رئیس مجلس هفتم و نماینده مجلس هشتم و رئیس احتمالی مجلس نهم هستند و معلوم نیست در مجلس دهم چه وضعیتی خواهند داشت. ایشان در برنامه‌ای تلویزیونی که راجع به کالای ایرانی و بخاری و کاشی و کفش و دمپایی و اینجور چیزها بود، نقل خاطره‌ای در باب چای ایرانی کرده و همچنین دستورالعمل‌هایی برای دم کردن چای داده بود و در ادامه فرموده بودند که معمولا نمایندگان شهرهایی که چای در آن کشت می‌شود هر از چندی برای ما چای می‌آورند.

براساس این نقل قول می‌توان دریافت که در صحن علنی مجلس به غیر از طرح کردن مسائل مهم و پرسیدن سوال از رئیس جمهور و فحش دادن به دیگران از طریق آقای کوچک‌زاده و جمع کردن امضا و دادن قول شرف و اینجور چیزها، کارهای مهربانه‌ای هم انجام می‌شود و نمایندگان گوشه و کنارهای مجلس دل و قلوه‌ای هم رد و بدل می‌کنند. بر این اساس می‌خواهیم پیش‌بینی کنیم، به غیر از این سوغاتی‌هایی که آقای حداد عادل می‌گیرد، دیگر چه هدایایی ممکن است در مجلس رد و بدل شود؟
1- کوچک‌زاده برای رسایی: کتاب آموزش دفاع شخصی و مبارزات خیابانی.
2- علیخانی برای کواکبیان: پیراهن سفید با گل گلی‌های سبز.
3- علی مطهری برای لطفی نماینده اراک: نرم‌افزار آموزش ترسیم کاریکاتور.
4-بیژن نوباوه برای علی لاریجانی: یک بسته شکلات خوشمزه از آب گذشته.
5-کاظم دهقان برای محمدرضا باهنر: توپ فوتبال با امضای علی کریمی.
6-مسعود پزشکیان برای کاتوزیان: دستگاه فشارسنج خون دیجیتالی.
7- حسینیان برای سیدکاظم حجازی: کتاب قورباغه را قورت بده.
8- مرتضی آقاتهرانی برای احمد توکلی: آلبوم عکس‌ها و پوسترهای نیویورک.


+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391 ساعت 23:7 توسط سینا خرم رودی

آشپزی در مجلس

شیب آخر  25

چاپ شده در 28 اردیبهشت 1391

همدان‌پیام: آقای سنایی نماینده مجلس در مصاحبه‌ای در هوای پر از گرد و غبار دیروز فرمودند: «با توجه به اینکه حدود 200 نفر از نمایندگان کنونی مجلس جدید هستند فکر می‌کنم باید طرح‌ها و لوایح در کمیسیون‌ها پخته شود.»

در راستای این مصاحبه کاملا پخته شده؛ آدم به این نتیجه می‌رسد که واقعا این نماینده‌های مجلس هشتمی چقدر کارشان درست است و چقدر به همه چیز فکر می‌کنند. حالا می‌خواهیم ببینیم با شروع کار مجلس نهم، مراسم پخت و پز طرح در کمیسیون‌ها چه شکلی انجام می‌شود.
مکان: یکی از کمیسیون‌ها.
حضار: آقایان مطهری، توکلی، سنایی و خجسته.
توکلی: به نظرم این طرح به خوبی پخته نشده، سنایی جان زیر دیگ را یکم زیاد کن.
مطهری: عزیز من، طرح می‌سوزه، همینجوری خوبه، باید کم کم قل بخوره.
سنایی: (در حالی که کلاه آشپزی گذاشته و بالای دیگ ایستاده) به نظر من که طرح خوبی شده فقط باید یکم نمک بریزیم توش. خجسته جان یکم نمک میاری؟
خجسته: من می‌خوام مسائل استانی رو پیگیری کنم و اصلا به من ربطی نداره پخت و پز شما.
مطهری: اینجوری که نمیشه. شما نماینده جدیدی، باید پخت و پز رو یاد بگیری. یک نماینده خوب یعنی یک آشپز خوب.
توکلی: من قول شرف میدم که این طرح هنوز خام است. زیرش رو زیاد کن آقای سنایی.
مطهری: شما چرا خودت رو می‌اندازی توی زحمت؟ یک تماسی با مرتضوی بگیرید، بیا اینجا قول شرف بده و بره.
توکلی: (به سمت دیگ می‌رود و درِ آن را بر می‌دارد) آقای خجسته، بیا یکم طرح رو بچش، ببین طعمش چطوریه؟ حرف راست رو باید از نماینده‌های جدید شنید. من دارم می‌گم این طرح کم نمکه.
سنایی: وزیر بهداشت میاد بهمون گیر می‌ده‌ها ! این کار بهداشتی نیست. بعدش هم شما چرا کلاه آشپزی نگذاشتی سرت آقای توکلی؟ الان موهات می‌ریزه توی طرح.
(در این شرایط مرتضوی از در وارد می‌شود)
مرتضوی: من آمدم که قول شرف بدم. چی باید بگم؟
توکلی: مرتضوی تویی؟ وایسا ببینم. به من می‌گی دروغگو؟
(در این شرایط توکلی و مرتضوی دور دیگ می‌دوند و پای مرتضوی به دیگ گیر می‌کند، دیگ برعکس می‌شود و کل طرح روی زمین می‌ریزد و به این ترتیب طرح از آن طرح‌هایی می‌شود که در مجلس نیمه کاره می‌ماند و به قول آقای سنایی نمی‌پزد.)


+ نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ساعت 12:11 توسط سینا خرم رودی

450 درصد یعنی چقدر؟

شیب آخر 24

 

شیب آخر  24

چاپ شده در 26 اردیبهشت 1391

تا حالا شده در شرایطی قرار بگیرید که دقیقا متوجه نشوید آیا خوشحالید یا ناراحت؟ تا حالا شده در شرایطی قرار بگیرید که متوجه نشوید باید بخندید یا گریه کنید یا حرکات موزون انجام دهید؟ تا حالا شده عاشق کفتر بشی؟ می خوام حرف بزنم روشن بشی! اساسا آدم با خواندن بعضی از خبرها به این حس مجهول دچار می شود، مثلا وقتی در خبرها می خوانی که فرمانده نیروی انتظامی استانی فرموده اند: «در سال جاری، بیش از 450 درصد افزایش کشفیات مواد مخدر داشته‌ایم». الان شما با خواندن این خبر چه حسی پیدا می کنید؟ در حالت کلی این خبر چندتا مفهوم می تواند داشته باشد:

1-      کشفیات مواد مخدر خیلی زیاد شده و ما هرچی ماده مخدر وجود دارد را کشف می کنیم.

2-      واردات مواد مخدر خیلی زیاد شده و اوضاع خطرناک است ولی ما باز هم داریم کشف می کنیم.

3-      حواس قاچاقچی ها خیلی پرت شده و ما  کلا همه چیزشان را داریم کشف می کنیم.

4-      آمار بیکاری و اعتیاد زیاد شده و صنعت و تولید اوضاع وخیمی دارد( البته در اروپا ) و ما داریم کشف می کنیم.

اما جالب از مفهموم این خبر، عدد مطرح شده در آن است که با وجود اینکه در درست بودن آن شکی نیست ولی روی هرچه عدد و آمار است را سفید کرده و بنده در محاسبه مقدار آن به شدت دچار مشکل شده ام، واقعا 450 درصد یعنی چقدر؟ آیا 450 درصد از درصد تورم بیشتر است یا کمتر؟ آیا از آمار طلاق کمتر است یا بیشتر ؟ و نسبت آن با آمار اشتغال چگونه است؟ همینطور آیا ممکن است حداد عادل 450 درصد از آرای نمایندگان را برای ریاست مجلس کسب کند؟ ویا آیا در تجمع کارگران ساختمانی برای ثبت نام بیمه، 450 درصد نقشی داشت و یا خیر؟

و مهم تر از همه این ها، اینست که بنده هم اکنون به این نتیجه رسیده ام که خوشبختی و خوشحالی ما در چند سال اخیر حدود 450 درصد افزایش یافته و خودمان خبر نداریم و همینطور به این نتیجه رسیده ام که بعضی وقت ها ممکن است سردبیر 450 درصد از نوشته ما را سانسور کند، بنابراین ترجیح می دهم که در همینجا، این نوشته را خاتمه دهم چرا که با بحث در مورد چند سال اخیر، شیب این ستون از حدود 450 درصد هم دارد بیشتر می شود.


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ساعت 21:29 توسط سینا خرم رودی

فدای این همه توجه بشم من !

شیب آخر  21

چاپ شده در 21 اردیبهشت 1391

پس از انتشار خبر دستگیری 45 دختر و پسر در یک تور تفریحی کوهنوردی اطراف شهر مشهد، رئیس پلیس امنیت عمومی خراسان رضوی طی مصاحبه ای مواردی را مطرح کرد که بدون کم و کاست به نقل این صحبت ها می پردازم وفعلا به هیچ وجه قصد طنزپردازی ندارم.لطفا نخدید.ایشان فرمودند:« این 24 پسر و 21 دختر هیچ نسبت خانوادگی با هم نداشتند.در این تور دختر و پسرانی بودند که تبحری درکوهنوردی نداشتند، به علاوه این که اعضای گروه فاقد امکانات کوهنوردی بودند. پلیس قصد پیشگیری از ناهنجاری و جلوگیری از ایجاد ارتباطات نامشروع را دارد و به همین منظور ما در ابتدای راه اتوبوس را متوقف کردیم تا جرمی رخ ندهد». البته قابل ذکر است که این تور کوهنوردی به گفته ایشان، مجوز هم داشته اشت.

اما در راستای این صحبت ها، برای بنده کلی سوال پیش آمد و اصلا ذهنم مدتی است مشغول شده است به جان شما و از دیروز تا به حالا همه اش دارم این مصاحبه را می خوانم و هربار نکات جدیدی در آن پیدا می کنم و تا کنون به موارد زیر دست یافته ام:

1-      در یک تور کوهنوردی، آدم هایی که شرکت می کنند باید با هم نسبت خانوادگی داشته باشند و در غیر اینصورت جرم حساب می شود و احتمالا از این پس فقط در حالتی می توان به کوه رفت که با اعضای خانواده و فامیل های دور و نزدیک اقدام به کوهنوردی کنی و حضور هرگونه فرد غریبه در کوه مقصد، جرم به حساب می آید.

2-      در تورهای تفریحی تعداد پسرها و دخترها باید مساوی باشد مثلا 22تا پسر و 22تا دختر و اگر ظرفیت اتوبوس فرد بود یا یک صندلی را خالی می گذاریم یا 22.5 پسر و 22.5 دختر را به تور می بریم و یا از افرادی استفاده می کنیم که این مشکل را حل کنند، در غیر اینصورت با پلیس تماس بگیرید وگرنه شما هم شریک جرم به حساب می آّیید.

3-      فقط افرادی مجاز به رفتن به کوه هستند که در کوهنوردی تبحر داشته باشند و از این پس در تمام کوهپایه ها مامورانی قرار می گیرند که تبحر افراد در کوهنوردی را می سنجند و حضور افراد تازه کار در کوه ممنوع می باشد.داشتن سابقه کار و کارت پایان خدمت الزامی است.

4-      حضور در هر منطقه ای از کوه، بدون برخورداری از امکانات کوهنوردی ممنوع و با متخلفان برخورد می شود. (فدای این همه توجه بشم من!)

5-      انجام یک عمل برای مجرم شناخته شدن کافی نیست و همین که احتمال بروز جرم هم برود برای برخورد با متخلف کافی است و همینی هست که هست.


+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ساعت 16:8 توسط سینا خرم رودی

رئیس بومی جزیره

شیب آخر 19

چاپ شده در 17 اردیبهشت 1391

امروز اولین روزی است که در جزیره ای دورافتاده گم شده ام و یادم نیست که چگونه به اینجا رسیدم، حتی ممکن است اینجایی جایی باشد در چندهزار سال پیش، چرا که زندگی کاملا به شکل انسان های اولیه پیگیری می شود. با یکی از بومی های جزیره دوست شده ام و او قرار شده که کل جزیره را به من نشان دهد.

به سمت مرکز فرماندهی جزیره رفتیم و در آنجا فهمیدم که رئیس قبیله، یک مدیر بومی است و دوستم تاکید می کرد که رئیس قبیله یا همان مدیر قبیله، فردی بسیار قوی است و در جنگ های تن به تن، تمام مردان جزیره را کتک می زند. او با توجه به بومی بودنش توانسته کمک زیادی به پیشرفت جزیره بکند و تمام مردم جزیره از او راضی هستند، او با آمدنش توانست آتشفشان جزیره را کنترل کند و راه های جزیره به جزایر اطراف را آسفالت کند، دانشگاه جزیره را تقویت کند و صنعت کاشت موز در جزیره را رونق بخشیده است. از این همه پیشرفت و انتخاب صحیح مدیران در یک جزیره دورافتاده به شدت به وجد آمده بودم و در حال یادداشت مشاهداتم از این جزیره بودم که دوست بومی ام مرا برای دیدار با رئیس بومی جزیره دعوت کرد و من هم با کمال میل پذیرفتم، در جلوی درب ورودی کاخ دو سرباز نیزه به دست ایستاده بودند که بدن خود را مثل دوستم با برگ پوشانده بودند. آن ها مرا بازرسی بدنی کردند و تاکید نمودند که موبایلم را باید تحویل دهم، اما من موبایلم را به شکلی زیرکانه قایم کردم و تحویل آن ها ندادم. با دوستم وارد کاخ شدیم. روی برد اعلانات کاخ نوشته بود:«عکس برداری ممنوع» و همچنین بخشنامه ای نصب شده بود که مربوط به واگذاری «غارهای مسکونی محبت»، به کارکنان کاخ مدیرت جزیره بود.

پس از چند لحظه نزد مدیر قبیله رسیدیم، او با رویی خوش از ما پذیرایی کرد و کاسه ای آب نارگیل جلویمان گذاشت و من هم که به شدت تشنه بودم، آن کاسه را به سرعت سر کشیدم.

از رئیس پرسیدم که راز این همه محبوبیت و موفقیت شما چیست؟ او لبخندی زد و گفت دغدغه من با دغدغه هم قبیله ای هایم یکی است و من لحظه ای آرامش ندارم تا این جزیره به اوج موفقیت و پیشرفت برسد و شکم مردم جزیره سیر باشد. به رئیس گفتم: من بشخصه از شما به خاطر این همه توجه به سیر شدن شکم مردم جزیره تشکر می کنم و رئیس هم از من تشکر کرد. گفتم چرا از من تشکر می کنید آقای رئیس ؟ رئیس گفت: چون که خود تو تا دقایقی دیگر شکم تعدادی از مردم جزیره را سیر خواهی کرد و سپس با اشاره او، درب اتاقی باز شد که پر از دیگ های آب جوش بود و سربازها دست های من را گرفتند تا داخل دیگ آب جوش بیاندازنم! بله آنجا جزیره آدم خوارها بود، لحظه به لحظه به دیگ آب جوش نزدیک می شدم و آخرین لحظات عمرم را می گذراندم به یکباره برایم پیامکی آمد و سرباز ها با شنیدین صدای موبایلم، مرا روی زمین انداختند. از خواب بیدار شدم و دیدم از طرف همدان پیام برایم پیامکی آمده.متن پیامک، مصاحبه با جناب خجسته بود که گفته بودند: مدیران بومی می خواهیم نه ضعیف !


+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ساعت 12:49 توسط سینا خرم رودی

ای کاش من یک مرتضوی بودم!

شیب آخر  9

چاپ شده در 29 فروردین 1391

1-اساسا فرآیند استیضاح در مجلس ما از این قرار است که اولش کلی نماینده دور هم جمع می شوند و احتمالا با هم یک چایی قند پهلو می خورند و سپس همگی با هم شروع به امضا کردن، می کنند، حالا امضا نکن، کی بکن ! سپس در همان روز اول یک الی دو نفر از نمایندگان مجلس بدون اینکه دور هم جمع شوند و چایی بخورند، امضا خود را پس می گیرند که این هم البته جای سوال دارد که امضا را چگونه می توان پس گرفت؟ مثلا با لاک غلط گیر امضا را پاک می کنند یا شاید هم قسمتی از کاغذ را پاره می کنند یا .... ؟ اما جالب ترین قسمت فرآیند استیضاح، روز استیضاح است که کل نمایندگان امضا را پس می گیرند و احتمالا کل آن کاغذ را پاره پاره می کنند و امضای علی مطهری را هم به او پس می دهند تا برای یادگاری نگاه دارد، چرا که اصولا نقش علی مطهری در مجلس اینست که امضایش را هیچگاه پس نگیرد و از فردایش شروع کند به مصاحبه کردن.

2-اما پس از ملغی شد داستان استیضاح وزیر کار، نادر قاضی پور نماینده ارومیه گفت: اگر امروز استیضاح پس گرفته شود و فردا مرتضوی به سرکار خودش برود چه باید کرد؟

بعد از طرح این سوال توسط این نماینده کنجکاو مجلس، باید اولا گفت که آقای نماینده خیلی با حالی...آی لاو یو...و سپس پرسید که اگر مرتضوی همان روز برگردد سرکار چی ؟ اگر پس فردا برگردد چی؟ اگر کلا نرفته باشد که بخواهد برگردد چی؟ تو گفتی می ری و تنهام می زاری اما دیدی عشق من بی تو دیگه پایونی نداره مرتضوی جون، چی؟ اصلا اگر داستان از این قرار باشد که انتصابات داخل وزارتخانه به کسی ربط نداشته باشد چی ؟ اصلا اگر پاس همدان امسال به لیگ برتر صعود نکند چی؟ اصلا اگر سردبیر امروز در دفتر نباشد چی؟ اگر کرایه تاکسی ها زیاد شود چی ؟

3-کلا این روزها خوشبختی و خوشحالی از ما رو گردانده و فقط و فقط مرتضوی را با فشار بسیاری بغل نموده است. ای کاش من یک مرتضوی بودم که یک رئیس جمهوری مرا اینقدر دوست داشت !


+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ساعت 1:3 توسط سینا خرم رودی

اخبار « ساعت 9 »

شیب آخر 8

  چاپ شده در 28 فروردین 1391

سقف خانه ما، این چند روز اخیر، از شدت باران حسابی نم داده، اندکی ریزش کرده و به مقدار زیادی حالمان را گرفته است. از استانبول خبر می رسد که مذاکرات جلیلی با 1+5 به خوبی پیش رفته و کاترین اشتون این بار لباسی پوشیده که برای چاپ عکس هایش با جلیلی در صفحه اول روزنامه های دیگر نیازی به فتوشاپ وجود ندارد.

هواشناسی پیش بینی کرده که ریزش باران همچنان ادامه خواهد داشت و اخبار ساعت 9، از خوشحالی کشاورزان می گوید. واردات میوه همچنان بحثی بی نتیجه و بی پایان است و قیمت گوجه سبز از نوسان طلا و دلار خبرسازتر شده . به نظر می رسد که در محله رئیس جمهور کلا گوجه سبز نمی فروشند و باران همچنان ادامه دارد. خیابان ها خیس، درخت ها با طراوت و برف پاک کن ماشین ها مشغول فعالیت است. سنگ فرش پیاده رو ها و سیمان جدول ها از این همه باران دارد از بین می رود و پیمانکاران شهرداری در این روزها نشان دادند که چقدر صادقانه کار کرده اند، من همچنان نگران بحران بی کاری در اروپا هستم اما خوشحالم از اینکه وزیر کار استیضاح نشد تا شاید سال آینده، پنج شیش میلیون فرصت شغلی ایجاد کند و اروپایی های بی کار و علاف را بیاوریم اینجا و پس از شاغل شدن تمام ایرانی های در 2سال اخیر، اروپایی ها را هم سر و سامان بدهیم.

صدای رعد و برق گوش آسمان را کر کرده و من با نوشتن این جمله کلی حال کرده ام و دلم می خواهد مثل فیلم های ایرج قادری بروم زیر باران بایستم و کمی داد بزنم و یک سکانس ماندگار را رقم بزنم.

سقف خانه دیگر شبیه یک آبشار مصنوعی شده و زیرش یک سطل گذاشتیم تا از هدر رفتن آب جلوگیری کنیم، می گویند قیمت ایزوگام حسابی بالا کشیده، باران همچنان به شدت ادامه دارد و من دارم آهنگی را گوش می دهم که به شدت شبیه اخبار «ساعت 9» است، چقدر خوبه، چقدر خوشبختیم و خوشحالیم.


+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ساعت 1:1 توسط سینا خرم رودی

لولو. دلار. ذخيره

شيب آخر 5

چاپ شده در 24 فروردین 1391

پس ازآنكه چند سال پيش جناب لولو اقدام به سرقت ممه نمود، ادبيات سياسي ايران را وارد فضاي جديدي از مراودات بين لولو و ممه و مشتقاتش گرديد.

مدت ها بود كه ذهن تحليل گران سياسي و اقتصادي درگير اين مسئله بود كه لولو با سرقت ممه چه اهدافي را دنبال مي كرده و اين گروكشي سياسي چه پيامدهايي داشته است، طي سال گذشته و در پي نوسانات بازار طلا و ارز و طول، عده اي از افرادي كه خيلي صاحبنظرند خبر از نقش يك سري لولو در نواسانات بازار دادند و به نظر مي رسيد كه لولو پس از سرقت ناجوانمردانه اي كه انجام داده بود اين بار اقدام به ايجاد نوسان و حركات موزون در بازار نموده است.

اينكه لولو ها چگونه توانستند اين همه لرزش هاي بندري در بازار ايجاد كنند همچنان جاي سوال داشت تا اينكه با اظهار نظر ديروز رئيس جمهور مبني بر اينكه اگر تا 3 سال نفت نفروشيم باز هم دلار داريم، اين مسئله به ذهن هر كسي خطور مي كند كه نقش لولو در اين ميان چيست ؟ و يا اينكه ميزان شباهت اين اظهار نظر با جمله تاريخي «آن ممه را لولو برد»چقدر است ؟ نقش لولو در بازار ارز چيست ؟ صندوق ذخيره ارزي كه اين وسط خالي است آيا ربطي به ارز و لولو دارد ؟ و همينطور ممه ؟ آيا دلارها در بانك مركزي است ؟ آيا لولو در صندوق ذخيره ارزي قايم شده؟ آيا دلارها در دست خاوري است ؟ آيا اين يك حس مادري است ؟ آيا مي توان روپيه را رنگ كرد و به جاي دلار فروخت؟ همه اين سوالات شما را به سمت كدام شخصيت مي برد ؟ لولو سياسي ترين شخصيت تاريخ سينماي ايران و فردي براي تمام فصول. اما در پايان چه اتفاقي خواهد افتاد؟ آيا لولو دستگير و به نقش خود اعتراف خواهد كرد ؟آيا لولو خواهد گريخت و ارزها را خود خواهد برد؟ سرانجام عشق نافرجام ممه و لولو به كجا خواهد رسيد؟ و سرنوشت ارز چه خواد شد ؟ آيا شما براي اعلام عدم انصراف به سايت هدفمند يارانه هاي مراجعه كرديد؟

و درپايان بايد بگويم كه تمانم اين سوالات نشان از خوشبختي و خوشحالي ما دارد و وقتي تا 3 سال ذخيره داريم بياييد با هم يك حركات موزوني را همگام با ريتم بازار انجام دهيم.


+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ساعت 0:58 توسط سینا خرم رودی

سامانه ای برای تمام مشکلات

شیب آخر 3

چاپ شده در 22 فروردین 1391

دیشب با  شماره تلفنی تماس گرفتم که می گفتند تلفن گویای دریافت کل انتقادات و پیشنهادات و گزارشات کشور است، می توانی  با آن تماس بگیری و هرچه می خواهی بگویی. آنچه می خوانید، حاصل تماس من با این سامانه تلفن گویا است.شماره را گرفتم و سامانه گفت:با سلام، شما با سامانه دریافت تمامی انتقادات و پیشنهادات و گزارشات تماس گرفته اید، برای بیان انتقاد عدد 1،طرح پیشنهاد عدد 2 و ارائه گزارش تخلف عدد 3 را فشار دهید.

من هم عدد 1 را برای مطرح کردن انتقاد از وضعیت کمبود تفریح و دلخوشی در نسل جوان فشار دادم که سامانه پاسخ داد: شما برای مطرح کردن انتقاد به اندازه کافی عدد 1 را فشار ندادید، بنابراین برای طرح پیشنهاد عدد 2 و یا برای اراته گزارش تخلف عدد 3 را فشار دهید. من هم عدد 2 را با تمام قدرت فشار دادم که سامانه گویا پاسخ داد: اولا که برای پیشنهاد دادن اینقدر فشار نمی دهند، ثانیا تمام دنیا می آیند اینجا تا ما بهشان پیشنهاد دهیم که چگونه زندگی کنند و امور را اداره کنند، آنوقت تو می خواهی به ما پیشنهاد دهی جوجه؟ بنابراین برای گزاش تخلفات عدد 3 را فشار دهید.من هم عدد 3 را فشار دادم و سامانه گفت: برای طرح شکایت به دلیل گران فروشی بنزین در آمریکا عدد1 ، برای ابراز ناراحتی از بهران اقتصادی اروپا عدد2، برای ایراد شکایت به دلیل قیمت زیاد برق در ایتالیا عدد3، ارائه گزارش تخلف تماشاچیان در بازی های لیگ برتر انگلستان عدد4، ناراحتی از میزان بالای بی کاری در یونان عدد 5 و طرح شکایت از اتحادیه اروپا به دلیل تورم سرسام آور در اروپا عدد 6 رافشار دهید و در غیر اینصورت برای طرح دیگر شکایت ها عدد 7 را فشار دهید، عدد 7 را فشار دادم و سامانه گفت: از آنجایی که مشکلی به غیر از مشکل مردم اروپا وجود ندارد، سامانه قادر به پاسخگویی نمی باشد، لطفا جهت ارتباط با اپراتور عدد 8 را فشار دهید. عدد 8 را زدم و اپراتور گفت: آخه عزیز من انتقاد پدیزی کجا بود؟ پیشنهاد چیه؟ می خوای چی رو گزارش بدی ؟ دلت خوشه! عدد 9 رو فشار بده و از خواب بیدار شو..الان توی خوابی داداش.


+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ساعت 0:56 توسط سینا خرم رودی

چیزهایی برای مورمور شدن

800x600

برای نیکل



نیکل عزیزم سلام. مطمئنم از اینکه باز هم نوشتن را شروع کرده ام حسابی تعجب کرده ای  و با خودت گفتی این دیگه کیه؟ نیکل، حتی خودم هم باورم نمی شود که قلبم باز هم توانایی تپیدن پیدا کرده.خودم هم باورم نمی شود که باز هم یاد بعضی خاطره ها، بوییدن بعضی عطرها، تماشای بعضی منظره ها و حس کردن خیلی چیزهای زیبای دیگر سرعت تپش قلبم را بالا می برد و اینها همه از روزی شروع شد که دقیقا یادم نمی آید کی بود؟ تنها چیزی که یادم هست اینست که به خودم گفت من هستم و بعدش کلی خندیدم. نیکل حتی خودم هم باورم نمی شود که می خواهم از یک چیزهایی انتقاد کنم آخه من اصلا این شرایط جدید را به رسمیت نمی شناسم اما خوب حداقل می توام به یاد تو و به عشق تو و برای تو بنویسم و این شرایط هم برای خودش دنیایی دارد. نیکل عزیزم می خواهم برایت لحظه لحظه این تپش ها و تک تک این احساسات مورمور کننده را بنویسم. البته راستش اگر بخواهم تمامش را بنویسم مجبور می شوم از صبح تا شب بنشینم کنار درخت سرو پشت کلیسا و برای تو نامه بنویسم، آخر من هر وقت می خواهم با تمام وجودم با تو باشم و به تو فکر کنم می آیم کنار این درخت سرو دوران با هم بودنمان و حسابی با خاطراتمان حال می کنم اما به هر حال اگر بخواهم تمام احساساتم را بنویسم، از کار و  زندگی می افتم و باید از صبح تا شب بنشیتم برایت نامه بنویسم و تو خودت می دانی که با این وضعیت نقدی شدن یارانه ها باید روزی چندین و چند ساعت مثل قاطر آقای سپاستین کار کنم تا بتوانم خرج تحصیل ماریا را برایش ارسال کنم. راستی گفتم ماریا، باید برایت بگویم که حال او هم بسیار خوب است و دیگر هیچ اطلاعاتی نمی توانم درموردش به تو بدهم چرا که بیشتر اوقات نیست و وقتی هم که می آید زیاد با من حرف نمی زند و من فکر کنم که او تازگی ها خیلی حالیش می شود.

 اما نیکل عزیزم داشتم برایت از حس مورمور شدن می گفتم و یاد اولین بار افتادم که این حس را در کنار هم تجربه کردیم. ما هیچ وقت از پل فلزی آن طرف تر نمی رفتیم اما آن روز از بس غرق در تعریف بودیم حواسمان نشد که چطوری پل را رد کردیم و به چمن زارهای آن طرف رودخانه رسیدیم.گوسفندها مشغول چرا کردن بودند، آسمان آبی تر از همیشه بود و آقای سپاستین و قاطرش هم آن طرف ها بودند و فکر کنم اولین روزی بود که آقای سپاستین موهای قاطرش را بافته بود و تو هم موهایت را روی شانه هایت ریخته بودی و آن روز زیباتر از همه روزها بودی و به حرف های من گوش می دادی. من داشتم لذت خوردن یک عدد کیوی را برایت شرح می دادم؛ وقتی که کیوی را حلقه حلقه می کنی و اولین حلقه را در دهانت می گذاری و آنقدر در دهانت فشارش می دهی که مزه اش تمام دهانت را فرا می گیرد، وقتی که دانه های سیاه رنگش در دهانت تق تق می شکنند و این درست همان موقعی بود که تو "مور مور" را برای این حس زیبا به کار بردی و گفتی که آدم از شدت لذت "مور مور" می شود و از آن به بعد ما همیشه از شدت لذت مور مور می شدیم و این حسی بود که نمی توانستیم واژه ای بهتر از این برایش بیابیم و درست همان روز ما فهمیدیم که وقتی به قاطر آقای سپاستین قند می دهیم، آن حیوان هم "مور مور" می شود و حتی آقای سپاستین هم از دیدن صحنه مور مور شدن قاطرش اندکی مور مور می شود و بعدها در باب "مورمور" شدن هر دوی ما به این نتیجه رسیدیم که آدم ها وقتی نمی توانند مور مور شوند درست همان روزی است که مرده اند و من هم در تمام این مدتی که تو مرا ترک کرده ای همیشه احساس مردن می کردم نیکل عزیزم.

نیکل، مدتی است که تمام کیوی ها وارداتی شده و از چین می آید و تمام آن ها حس بدی دارند و حتی قاطر آقای سپاستین هم با این خوراکی های واردتی به هیچ وجه مور مور نمی شود و من این را کاملا حس می کنم و قاطر آقای سپاستین هم خیلی می فهمد و به نظر من و آقای سپاستین و حتی ماریا که دختری تحصیل کرده و با هوش است، این قاطر از خیلی ها بیشتر می فهمد. اما به هر حال در دنیا چیزهای زیادی برای مورمور شدن وجود دارد و اگر تمام راه ها را ببندند و دست و پایمان را قفل بزنند و حتی آسمان آبی و کیوی تازه و درخت سرو پشت کلیسا را از ما بگیرند، قول می دهم ما باز هم چیزی برای مور مور شدن پیدا می کنیم.  

نیکل عزیزم در این مدت که تو نبودی و خبری هم به نمی دادی، من هر شب آهنگ های غمگین گوش می دادم. آرتور برایم یک سری موزیک آورده بود که یکی از آن ها می خواند: … hey you  و من با گوش دادن این آهنگ به شدت به یاد تو می افتادم و احساساتم بدجوری فوران می کرد. بعضی شب ها سری به طویله آقای سپاستین می زدم و با موهای قاطرش بازی می کردم و همان آهنگ را تکرار می کردم و نیکل من در تمام این مدت با یاد تو زندگی می کردم.نیکل حرف های زیادی می خواهم برایت بازگو کنم اما منتظر جوابت می مانم. آرتور قرار است این نامه را به دستت برساند. منتظر جوابت هستم نیکل عزیزم.خداحافظ.


+ نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور1389 ساعت 0:47 توسط سینا خرم رودی

گروگان گیری در دانشگاه آزاد اراک


دیگه مطمئنم که این مطلب هیچ جایی چاپ نمی شه!یادش بخیر،قرار بود توی مرحوم عدالط چاپش کنیم! البته خیلی زیاده.فکر نکنم هیچکی بخونتش !

گروگان گیری در دانشگاه آزاد اراک

 


این داستان قصد توهین به هیچ یک از ارگان ها و افراد نام برده شده از جمله:دانشجویان عزیز و غیور،کارکنان مهربان حراست،بسیج دانشجویی،اعضای محترم گروه القاعده،نیروی انتظامی، شبکه بی.بی سی،ریاست دانشگاه آزاد اراک،معاونت های فرهنگی،آموزشی، دانشجویی، پژوهشی و مالی،گروه هنر،کتابخانه خواهرن،انجمن قدرتمند پیشگامان اندیشه،کانون ادب و هنر، خبرگزاری آنا و...ندارد. داستان فقط جنبه ی طنز دارد و بدون هیچگونه جهت گیری سیاسی،جناحی ، صنفی ،حزبی،اجتماعی،گروهی،دانشجویی،دمپایی کهنه،لباس کهنه،نوشته شده است!


گروه حوادث: ماجرا از آنجا شروع شد که هفته ی گذشته یکی از دانشجویان با مراجعه به حراست دانشگاه قنات(قائم مقام فراهانی)از گروگان گرفته شدن یکی از دانشجویان هنر در محیط دانشگاه خبر داد.

با اعلام این خبر، گروه جنایی حراست عملیات خود را برای شناسایی گروگان گیر یا گروگان گیران آغازکرد.به گزارش خبرگزاری آنا،در ابتدای کار، سرگرد لطیفی ریاست عملیات را بر عهده گرفت و پس از چند دقیقه مجرم،قربانی و محل وقوع جرم شناسایی شدند.

س.خ دانشجوی رشته م.پ ، فرد گروگان گیر بود که یکی از دانشجویان کوتاه قامت و کم وزن دانشکده هنر را گروگان گرفته بود.او که گردن گروگان خود را به شدت می فشرد،روی سکوی کناری درب ورودی کتابخانه خواهران ایستاده بود و مرتب تهدید می کرد در صورتی که کسی به آن ها نزدیک شود،خود و گروگانش را از ارتفاع چند متری این سکو پایین می اندازد!

با حضور به موقع نیروهای گمنام حراست دانشگاه در اطراف درب ورودی کتابخانه خواهران،آن محل محاصره شد و دانشجویانی که در حیاط دانشگاه مشغول چرخاندن چشم و سایر اعضا و جوارحشان بودند به اطراف نوارهای قرمزی که تا شعاع چند متری ناحیه گروگان گیری را گرفته بودند،منتقل شدند.بطور همزمان نیروهای تک تیرانداز حراست نیز با حضور در طبقات بالایی ساختمان امام(ره)،فرد گروگان گیر را تیررس خود قرار دادند تا در صورت بروز حرکات ناشایست او را مورد اثابت گلوله قرار دهند.

سرگرد لطیفی که ماجرا را از دور مدیریت می کرد،دنبال بلندگویی می گشت تا از دور با گروگان گیر صحبت کند و خواسته های او را بشنود اما متاسفانه بلندگو در دانشگاه پیدا نمی شد که ناگهان در این شرایط بحرانی، عملیات وارد فاز جدیدی شد.بسیج دانشجویی که در دفتر مرکزی خود یک بلندگو داشت به نیروهای حراست اضافه شد تا عملیات توسط این دو ارگان قدرتمند ادامه یابد.

با شروع فاز جدید عملیات،نیروهای بسیج طی حرکتی نمادین با موکت کردن محیط اطراف ناحیه ی گروگان گیری،شرایط حضور خود در منطقه را محیا کردند.سرگرد لطیفی که همچنان مشغول وَر رفتن با بلندگو بود،سرانجام موفق به کار کردن با آن نشد و به ناچار بی خیال کلاس گذاشتن گردید و بدون بلندگو صحبت های خود با گروگان گیر را آغاز نمود.

سرگرد لطیفی در ابتدای صحبت های خود برای جلب اعتماد گروگان گیر شروع به ریختن تیریپ رفاقت با او کرد و با طرح سوالاتی چون (اسمت چیه؟)،(ترم چندی؟)،(چند ترم مشروطی داری؟)،(چی رو می خوای پس بگیری؟)،(با چی دارن پز می دن؟)و...تجربه خود را در امور جنایی-دانشجویی نشان داد.در این شرایط بود که اضافه شدن نیروهای کمکی که از فلق آمده بودند عملیات وارد فاز جدیدتری شد و مدیریت عملیات را سرهنگ هیاتی عهده گرفت.سرهنگ هیاتی که تکنیک های متفاوتی با سرگرد لطیفی داشت،خیلی زود بلندگو را راه انداخت و از س.خ خواست دستش را بالا بگیرد تا معلوم شود لباسش کوتاه است یا نه؟ س.خ که عادت کرده بود همیشه آدم حرف گوش کنی باشد،با دیدن چهره برافروخته ی سرهنگ هیاتی همه چیز را فراموش کرد و دستش را بالا گرفت.دانشجویانی که از پشت نوارهای قرمز ماجرا را پیگیری می کردند با دیدن این صحنه به خیال اینکه س.خ تسلیم شده است فریاد کشیدند: (س.خ تسلیم نشو)(س.خ تسلیم نشو)....در این شرایط س.خ که با تشویق دانشجویان روبه رو شده بود دستش را به سرعت پایین گرفت و گفت:نزدیک نشوید و گرنه این دانشجو رو می کشم. من یک اغتشاشگرم که هر کاری از دستم برمیاد. من مخل امنیت ملی و برانداز شل هستم.

تعداد دانشجویانِ تماشاچی لحظه به لحظه در حال افزایش بود و کم کم داشت به مرز چند هزار نفر می رسید.دانشجویان که از این گروگان گیری به شدت به وجد آمده بودند،با سر دادن شعار (س.خ دستگیر بشه،قنات قیامت می شه)...هیجان خود را بروز می دادند.س.خ که فرد جوگیری بود با شنیدین این شعار از سکو پایین آمد تا به سمت هوادارن خود برود!در این شرایط بود که دانشجویان با سر دادن شعار (س.خ یادت باشه...حراست اطرافِتِ) او را به خود آوردند.بسیج که پس از عملیات موکت کردن فعالیت دیگری نداشت با یک حرکت سرعتی که توسط نیروهای متخصص و دوره دیده صورت گرفت،خواهران و برادران تماشاچی را از هم جدا کرد و توانایی های خود در موقع بروز بحران های اختلاطی را به رخ حراست کشید.سرهنگ هیاتی که می خواست هرچه سریع تر قائله را ختم به خیر کند،به س.خ گفت :جرم خودت رو سنگین تر نکن،تو در محاصره کامل هستی و هیچ راهی نداری،ما همه چیز تو رو کنترل کردیم و می دونیم که از انگلیس پول گرفتی نا بیای اینجا به تخریب اموال عمومی بپردازی.من یک نفر می فرستم جلو،یک لباس آستین بلند،گشاد و بزرگ برات میاره،بپوش و گروگانِ بدبختِ بیچاره رو ول کن.جمعیت داره تو رو نگاه می کنه.فردا روز،تو می شی الگوی این دانشجوها.همه آستین کوتاه می پوشن.س.خ فریاد کشد نه! اولا که ما هممون بدبختِ بیچاره ی فلک زده هستیم،نه فقط این گروگانِ بدشانس ، ثانیا اگه بیشتر اسرار کنی مجبو می شم که بگم به چی شک دارم!سرهنگ هیاتی که شرایط را استثنایی دید گفت:باشه.اما من برای خودت می گم.تو این لباس رو بپوش،قول می دهم توی شورای انضباطی کمکت کنم تا حتی تعلیق هم نخوری،سپس رو به سرگرد لطیفی کرد و گفت :خودم اخراجش می کنم!

تعداد حاضران به اوج خودش رسیده بود،سرهنگ هیاتی با استفاده از بی سیم با نیروهای تک تیرانداز صحبت می کرد،نیروهای کانون ادب و هنر مشغول پخش کردن برگه های عضویت کانون بین دانشجویان بودند و دوربین هم مثل فیلم های خارجی به سرعت بالا و پایین می شد که ناگهان س.خ فریاد کشید من یک هلی کوپتر می خواهم.گروگان که از شرایط موجود،حسابی به وجدآمده بوداز دور به دوستانش که پشت نوار قرمز بودند اشاره می داد که از او فیلم و عکس بگیرند و مدام ژست زجر کشیدن را می گرفت!سرهنگ هیاتی که انتظار چنین درخواستی را داشت از س.خ خواست تا یک نامه به حراست بنویسد و درخواست خود برای هلیکوپتر مطرح کند،سپس نامه را به دبیرخانه ببرد و شماره کند،سپس نامه را به معاونت مالی ببرد و بودجه لازم برای کرایه ی هلیکوپتر را بگیرد،پس از آن به معاونت آموزشی ببرد تا تایید کنند که ترم های مشروطی گروگان و گروگان گیر کمتر از 2 ترم است تا هلیکوپتر به آن ها تعلق بگیرد،پس از آن از معاونت پژوهشی برای تعیین نوع هلیکوپتر و معاونت فرهنگی برای مشخص کردن شعاری که باید روی هلیکوپتر نوشته شود نامه بگرید و مهم تر از همه با تایید رئیس دانشگاه  و در نهایت با امضای سیگار فروش جلوی درب دانشگاه،نامه را نزد حراست بیاورد تا حراست اجاره هلیکوپتر را در دستور کار خود قرار دهد،سرهنگ هیاتی افزود در فاصله ی بین تک تک امضاها باید معاونت دانشجویی یکی در میان نامه را امضا کند! وی در پایان تضمین داد که تا زمان اخذ این امضاها کسی با او و گروگانش کاری نخواهد داشت. س.خ که با شنیدن صحبت های هیاتی،حالت آدم های روانی را به خود گرفته بود،این بار کاملا جدی گردن گروگان خود را فشرد و گفت : من هلیکوپتر می خواهم.همین الان.در این شرایط بود که اندکی ابروهایش به هم رفت،اول گروگان،بعد جمعیت و در نهایت سرهنگ هیاتی را نگاه کرد و در حالی که با کف دست به پیشانی خود می زد گفت: بابا هلی کوپتر به چه درد من می خوره؟جمعیت رو دیدم،پاک قاطی کرد.من هلیکوپتر نمی خوام،من حرف دارم.من اصلا نمی خواهم از اینجا بروم،من گروگان گرفتم که همین جا بایستم و حرفم را بزنم،من می خواهم حرف هایی که هیچ کجا نمی گزارید بزنم را همین جا بگم.سپس فریاد کشید:رئیس دانشگاه و معاونت هاش و همچنین آقای ... و ... باید تا یک ربع دیگه اینجا باشن.

سکوت همه ی دانشگاه را فرا گرفته بود،باز هم هیاتی بی سیم را در دست گرفته بود و حرف می زد،نیرو ها این سو آن سو می دویدند و در تکاپو بودند.بسیج هم در این شرایط به دانشجویان پیوسته و طی حرکتی نمادین تر بلندگوی خود را در اختیار س.خ قرار داد تا کل جمعیت حرف های او را بشنوند. دانشجویان که از پیوستن بسیج به خیل دانشجویان به وجد آمده بودند،شعار می دادند: بسیجی زلزله،همینه همینه. در این یک ربع کسی بی کار نماند و همه مشغول فیلم برداری از جنبه های گوناگون گروگان گیری بودند.یک ربع گذشت اما خبری از مسئولین نشد.اضطراب تمام جمعیت را فرا گرفته بود،همه می دانستد که س.خ چه حرف هایی می خواهد بزند و در حالی که به خاطر گروگان گرفته شدن یکی از دانشجویان ناراحت بودند از اینکه یک نفر به هر شرایطی می خواهد صدایی را از خودش ساتع کند خوشحال بودند.

س.خ که مدام ساعت خود را نگاه می کرد پرسید پس چی شد؟اگه تا پنج دقیقه دیگه نیایند یک بلایی سر خودم میارم.چند دقیقه بعد هلی کوپتر بسیار بزرگی که پر از مردان سیاه پوش بود در حیات دانشگاه و جلوی س.خ بر زمین نشست.س.خ مدام در بلندگویش داد می زد که من هلیکوپتر نمی خوام،من مسئولین رو می خوام،اما وقتی هلیکوپتر بالا رفت خبری از س.خ و گروگانش نبود.دانشجویان که با دیدن این صحنه به شدت خشمگین شده بودند با سر دادن شعار(دانشجو نمی خواد بمیره... ذلت رو می پذیره)به شکل بسیار منظمی متفرق شدند .

پس از گذشت یک هفته،خبرگزاری های داخلی هیچگونه اطلاعاتی درباره ی هلیکوپتر،سرنشینانش و مقصد آن مخابره نکرده اند، فقط بیست و سی و کیهان طی گزارش هایی از رابطه مستقیم س.خ و تمامی کشورهای دشمن خبر دادند.بی. بی. سی از احتمال دست داشتن القاعده در این عملیات تروریستی دانشجوی دانشگاه آزاد اراک خبر داد و انجمن پیشگامان اندیشه هم مسئولیت این گروگان گیری را بر عهده گرفت اما هیچکس به این حرف انجمن اعتنا نکرد.

دیروز خبر دار شدیم که گروگان به دانشگاه بازگشته و کلاس های خود را از سر گرفته است،او به درخواست های مکرر خبرنگار ما برای مصاحبه پاسخ منفی داد.هنوز از سرنوشت س.خ اطلاعاتی در دسترس نیست.شنیده می شود قرار است او در دادگاهی اعتراف کند.

  

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور1389 ساعت 0:13 توسط سینا خرم رودی

باید بخندم

(توضیح اضافه و بی ربط:سرودن این شعر طویلی که ملاحضه می فرمایید مربوط به سال 88 می شه و پاره اولش توی فضای دانشگاه خودمونه! همینطور لازم می دونم از جامعه شعری جهان جهت این شعر عذر بخوام!)

باید بخندم


 

دقیقا هشت صبح روز برفی بود و من

تنها کنار آن درخت بید مجنون

دور پردیس

در خیال خود

به فکر

یک نماد ناز و عشوه

یک عزیز پر کرشمه

         - من به فکر  

یک داف بودم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور1389 ساعت 0:58 توسط سینا خرم رودی

تو

تو

تنها کسی،جایی،چیزی هستی

که با یادت دلتنگی هایم اوج می گیرد

تو

بهنرین اسیدی

برای لوله ی گرفته ی دلم

که این روزها از شدت گرفتگی

بوی تعقن می دهد!

http://egalitaire.files.wordpress.com/2009/12/coat-cc_black-lg.jpg


+ نوشته شده در جمعه 1 مرداد1389 ساعت 13:53 توسط سینا خرم رودی

انواع و اقسام شکنجه روحی

http://sinadesigner.persiangig.com/abtahi.jpg


http://sinadesigner.persiangig.com/amiri.jpg


+ نوشته شده در جمعه 25 تیر1389 ساعت 0:0 توسط سینا خرم رودی

ظلم بد است

 می خواهم راجع به ظلم انشا بنویسم اما هرچه بنویسم به سنگینی این جمله نمی رسد که ظلم بد است. بد مطلق و البته راجع به مطلق بودن سوالات زیادی در ذهنم وجود دارد و این نسبیت لعنتی که حتی گاهی با خودم می گویم که ممکن است...هیچی...خوش به حال ابراهیم و همینطور خوش به حال بی خیالی ها..خوش به حال زمان که می گذرد و نمی ایستد و من هم می خواهم زنده بمانم و بخندم و بطنزم و زمان را ببینم که همانا با زمان ایمان معنی پیدا می کند...


+ نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389 ساعت 16:40 توسط سینا خرم رودی

فرهنگ لغات دانشگاه آزاد (3)

اندیشه آزاد-شماره 14- دانشگاه آزاد اراک  

 

 فرهنگ لغات دانشگاه آزاد  (3)

 

اینکه فرهنگ لغات ما همچون سریال لاست(یا همان گمگشتگان یا به عبارتی گمشدگان یا گمراهان یا همان اصلاح طلبان) به چندین فصل و قسمت تقسیم شده و این همه پشت کار داریم، نشان از این است که این داستان حالا حالاها ادامه دارد و هر چیزی(اعم از منقول و غیرمنقول)وقتی که شروع می  گردد، تا به نتیجه نرسد ادامه می یابد، حالا دیگران هرچقدر سنگ و چماق و باتوم و گاز  اشک آور  سر راه ماه بیاندازند، تاثیری ندارد.البته ما چندین ماهی را در توقیف به سر می بردیم که جایتان خالی توقیف جای بسیار خوبی است و من پیشنهاد می کنم که برای تعطیلات حتما یک سری به آنجا بزنید. در توقیف خیلی از آدم معروف ها هم بودند و جایتان خالی کلی خوش گذشت.

انتظار ندارم که یادتان مانده باشد که در شماره قبلی چه نوشته بودم چون که زیاد مهم نیست و من خودم هم یادم نمی آید که چه نوشته ام و داستان از چه قرار بود! اما ادامه حروف:

 

(خ)

 

خانه دانشجویی: آخر دنیا . جایی که عشق و حال و زندگانی و همه چیز یک معنای خاصی پیدا می کند. اصل زندگی مجردی.محلی برای تولید خاطره. جایی که در آن آواز خوانده می شود و درس نه. محل تجمع ظرف های شسته نشده و ...

 

خس و خاشاک: چهارتا است. اصلش اینه: (چهارتا خس و خاشاک، این گوشه کنارها...). به نوعی از آدمی زاد ایرانی که ممکن است دانشجوی دانشگاه آزاد اراک و استاد و کارمندش هم شامل آن شود، اتلاق می گردد.(دور از جان) به قول شاعر: کیه کیه حرف می زنه؟ من دلم می لرزه! ...

 

خوابگاه: محل خوابیدن. نماد بارز اجرای بی کم و کاست تمام قوانین و مصوبات از جمله ساعت عبور و مرور، ساعت خاموشی و ...  المان قومیت های ایرنی در یک اتاق. آن چیز که برای خودش دوره ای دارد. بستری مهیا برای مشروط شدن،افتادن و به...

 

(د)

 

دانشجو: در سه نوع است:1- وظیفه شناس، مایه مباهات نظام، خوب، داخل چهارچوب، دارای کسر خدمت و سهمیه برای ارشد،آفرین. 2- ساده لوح، فریب خورده، مایه ننگ نظام و دانشگاه و خانواده و اصلا باعث خجالت همه، مزدور بیگانه، مستحق چندین ترم تعلیق و توبیخ با اعمال شاقه و حمل چندین کیلوگرم ستاره. 3- جزوه نویس،آن دانشجویی که سرش به کار خودش است، به هیچ چیز و هیچ جا و هیچ کس کاری ندارد، اگر دنیا را آب ببرد باز هم جزوه اش را می نویسد، درسش را می خواند و همیشه از درب کلاس تا کنار اتومبیل استاد را همراه می کنند بسیار خوب، صد آفرین.

 

دانشگاه: آن جایی که زمانی محل انجام خیلی کارها بود و اکنون فقط محل درس خواندن است. زمانی گهواره پرورش یک چیزهایی بود و هی تاب می خورد و اکنون تخت خوابی آهنی شده و ساکن نگاهش داشتند تا همه با هم راحت بخوایم و حالش را ببریم.

ده: جان عشق.زندگی. 10. همان ناپلئون معروف. آنچه اساتید به ما می دهند وگرنه ما به شخصه نمی گیرمش.

 

دکتر: زیاد به این ربطی ندارد که طرف مقابل لیسانس باشد، فوق لیسانس داشته باشد یا واقعا دکترا داشته باشد. هنگامی که استاد ما باشد یا کارمان نزدش گیر کرده باشد بی شک دکتر خطاب خواهد شد.

دماغ:یکی از اساسی ترین بحث های مطرح در محیط های آکادمیک. مسئله ای حیاتی که زمان عمل شدن آن رابطه ای مستقیم با تعداد ترم های یک دانشجو دارد. دارای نقش و نگارهای مختلف و سایز و اندازه و زاویه های گوناگون، قبل و بعد از عمل.

 

(ذ)

 

ذات: عنصری که هرگونه حساب می کنی بایستی در یک فرد ثابت بماند اما در بسیاری از موارد پس از گذشت چند ترم از ورود به دانشگاه به شکل سحرآمیزی دچار تغییر و تحولات اساسی می شود.

 

(ادامه داستان در شماره بعد)

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد1389 ساعت 0:38 توسط سینا خرم رودی

اندیشه آزاد توقیف شد

نشریه اندیشه آزاد هم توسط شورای محترم نظارت دانشگاه آزاد اراک توقیف شد و بنده دیگر هیچ جایی برای چاپ نوشته هام ندارم!

و این روزها من در تمام اعضا و جوارحم آزادی بیان و اندیشه را با تمام وجودم حس می کنم.

 


+ نوشته شده در جمعه 20 آذر1388 ساعت 13:27 توسط سینا خرم رودی

فرهنگ لغات دانشگاه آزاد (2)

اندیشه آزاد-شماره ۱۳-دانشگاه آزاد اراک

 

فرهنگ لغات دانشگاه آزاد (2)

 

 

این فرهنگ لغاتی که در شماره قبل با تمامی اعضا و جوارحتان احساسش فرمودید همچنان ادامه دارد و بنده با تمامی زورم که البته چندان هم زیاد نیست قصد دارم کلیه حروف را به سمع و نظر شما دانشجویان جان، همکلاسی های پیشانی بلند و روی سپید برسانم.البته در شماره قبل درمورد بعضی از لغات مانند (پروژه) برای عده ای از اساتید محترم دانشگاه سوء تفاهم پیش آمده بود و به شدت از دست ما ناراحت شده بودند که بنده در اینجا لازم می دانم تا از تمامی شما اساتید به شدت عذرخواهی کرده و بوسی آبدار را به سمتتان حواله سازم،بوس..بوس...

همچنین برای کسب اطلاعات بیشتر به ما در انجمن پیشگامان بپیوندید تا خودم به شخصه برایتان تک تک حروف را با ریتم و حرکات موزون توضیح دهم.

 

 

(ت)

 

تاخیر:دیر رسیدن دانشجو،نه استاد. چیزی که دانشجو به خاطر آن عذرخواهی می کند اما استاد نه. ابزاری جهت سنجش میزان سختگیری استاد. چیزی که دانشجو به خاطرش توبیخ می شود و استاد نه. در لیست حضور و غیاب به اختصار /ت/ .

 

تحقیق:باید انجام شود. نام دیگر سرچ. کافی نت روبه روی دانشگاه.طلق و شیرازه ای که درونش تعدادی کاغذ قرار می گیرد. بی مایه. تهی.جهت کسب نمره مثبت.آن کاری که استاد و دانشجو با شکل کاملا هماهنگ، بدون هدف خاصی پیگیری می کنند.

 

ترم:نیمسال.نصفه سال.سال دو تیکه شده.اولش شهریه،آخرش امتحان.

 

تربیت بدنی:

نام یک رشته. درسی برای تربیت بدن. (1)و(2) دارد.چیزی که باید شانس داشته باشی تا در طول ترم بیشتر از سه جلسه تشکیل شود. ممکن است روز کلاس با آبیاری چمن قنات همزمان بوده و تا پایان ترم با تماشای زمین چمن مشغول تربیت بدن شوی.

 

(ث)

 

ثابت قدم: مهدی ذوالفقاری،کاوه محمدی،امیر فخرایی و چندین نفر دیگر. دانشجویی که اینقدر می ایستد تا با مدرک از اراک برود.سریش.دارای پشت کار بالا.کسی که تعداد ترم هایش دو رقمی یا بیشتر شود.

 

ثبت نام: یکی از راه های کلنجار رفتن با سایت دانشگاه.آنچه که زمان نمی شناسد و هر وقت بروی برایت انجامش می دهند. فرآیند واریز شهریه که در کنار آن تعدادی واحد هم اخذ می شود.

 

(ج)

 

جاسبی:دکتر و رئیس. پدرخوانده دانشگاه آزاد. دانشگاه آزاد برایش هیچ درآمد و عوایدی نداشته و ندارد و نخواهد داشت. به اهالی یکی از روستاهای اطراف نراق گفته می شود. رئیس بزرگ ترین دانشگاه تمامی کهکشان ها.خوب.اگر نبود ما دانشجو نبودیم.اگر نبود کلی از آمار لیسانس ها بی کار کم می شد.

 

جبرانی:باید بیای. جبران کم کاری استاد توسط دانشجو با اعمال شاقه و سس اضافه. چیزی که در پایان ترم از آسمان می رسد. حضور و غیاب ندارد. دروغ می گویند، حضور غیاب سفت و سخت دارد.

 

جزوه: گوش کن،حرف نزن،سوال نپرس،بنویس. بهترین و پیشرفته ترین روش تدریس از دیدگاه جناب استاد. ابزاری برای اولین دیدار دو عاشق،رو قایق،تو ساحل، فیس تو فیس دم درب کلاس. بخونیمش پاس می شیم؟. کپی قانونی.تیام. دانش پژوه و امثالهم. در دو نوع است:یا می دهند یا می گویند.

 

 

(چ)

 

چایی: دویست تومان. آن چیز که قیمتش دوبرابر قیمت واقعی است. استثنایی در دولت نهم و دولت پس از آن که با حذفش درصد تورم صفر می شود. تنها چیز که گران است. نوشیدنی مناسب جهت شب امتحان. چیزی که به مراقب ها می دهند.

 

چرخ: تاریخ اختراعات به دو نیمه قبل و بعد از اختراع آن تقسیم می شود. چیز گردی که دارای ارتباطی مستقیم با تاریخ تمدن است.لغتی دارای پسوند و پیشوند های بی ادابانه. آن چیزی که خیلی ها در حیاط دانشگاه می زنند.

 

چکمه: پوششی برای پا که تا نزدیکی های زانو بالا می آید. در انواع چرمی، پلاستیکی و غیره با رنگ های مات و براق که ورود با تمامی آن ها به دانشگاه برای خواهران ممنوع است.

 

 

(ح)

 

حذف: ابزاری جهت تهدید. سلاح سرد و گرم استاد. برو بکن یا خودم می کنمت یعنی یا برو حذف کن یا خودم حذف می کنمت. ماده 23. تفریح بعضی از انواع آدمی - مدیر یا کارشناس گروه- که طی آن تعدادی از واحد های پاس شده دانشجو محو می گردد. نوع دیگری نیز دارد که طی آن موجودی به نام دانشجو در سر جلسه امتحان شرکت ننموده و بسیار به خود افتخار می کند که چقدر خوب کاری کردم که امتحان ندادم چون اگر می دادم می افتادم و این افتخار به عنوان برگ زرینی در کارنامه این موجود همیشه به عنوان یک خاطره تعریف می شود.

 

حراست: بله. سلام علیکم.خسته نباشید.مخلص شما آقای رئیس.ما که ارادت ویژه ای خدمت همه شما عزیزان داریم. به هر حال ما هرچی فکر کردیم، دیدیم درمورد شما آخه چی بنویسیم؟ از دوستان خواهش می کنم همگی با هم بخونید:حراست دوست داریم...ماشاا..،می خوام با ریتم و حرکات موزون بگی:حراست دوست داریم...حراست دوست داریم..!

 

ادامه داستان در قسمت بعد!

 


+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388 ساعت 2:5 توسط سینا خرم رودی

فرهنگ لغات دانشگاه آزاد(1)

(اندیشه آزاد-شماره ۱۲-دانشگاه آزاد اراک)

فرهنگ لغات دانشگاه آزاد (۱)

فکر نوشتن فرهنگ لغات دانشگاه آزاد دقیقا از موقعی به ذهنم خطور کرد که اصلا یادم نیست کی بود.فقط به یاد دارم که به خودم گفتم:خیلی باحالی پسر. این فرهنگ لغات به درد تمامی دانشجویان،اساتید،کارمندان و .. می خورد.همچنین دارای گارانتی و یک سال خدمات پس از فروش می باشد.

  (آ)  

آزمایشگاه:

 به اختصار آز. محلی جهت انجام آزمایش.جایی که باید هنر استفاده از وسایل مستهلک آموزش داده شود.تنها سقفی که زیر آن دوتا استاد همزمان با هم جا می  شوند.منطقه ای برای پوشیدن روپوش.واحدی برای اخذ شهریه بیشتر.چیزی که زود پر می شود.آنچه اضافه ظرفیت ندارد.

آمار:

درسی مشترک در بعضی رشته ها.نام یک رشته.عماد روغنیان سابق. مفهومی که در حیاط دانشگاه و کلاس های مختلط با آن بازی می کنند.

  (الف)  

ابرو:

حجم کوچکی از مو که در بالای چشم قرار دارد.قطری که با شروع دوران دانشجویی به مرور نازک تر می شود.

اتوبوس:

وسیله ای بزرگ برای انتقال دانشجو.چیزی که باید وایسی تا پر شه. ماشین غول پیکر و زرد رنگی که در اجرای اصل 44 پیشگام بوده و خصوصی سازی شده.

اردو:

مفهومی که آن را می روند. سفر دسته جمعی. جایی که نورچشمی ها سالی دوازده ماه در آن به سر می برند و بقیه در کل دوران دانشجویی چشمشان به جمالش روشن نمی شود.

اختیاری:

 بعضی از دروس که باید به زور گروه حتما برداشته شوند. زورکی.بردار و حرف نزن.

اخراج:

نمی شی.هیچکس نشده.چیزی که قبل از آن هزاروچهارصدوشصت و سه بار تعهد می گیرند.

استاد:

 نوعی انسان.کسی که اگر نمره ندهد، حق ما را خورده.کسی که می اندازد.معلم با کلاس شده.کسی که لب تاپ دارد.یا خیلی حالیشه یا برعکسش.

افتادن:

مفهومی که دانشجو بدون آن بی معنی است. خوراک دانشجویان دانشگاه آزاد اراک بالاخص شخص بنده.فعلی که ما انجامش نمی دهیم اما به روی ما انجامش می دهند.  

امتحان:

مزخرف.کابوس.یک چیز وحشتناک.چیزی که خواب و خوراک را از تو می ستاند.واقعه ای که در آخر ترم رخ می دهد. گیرنده ی یقه. 

 امور مالی:

پول شمار. محل حساب کشی.حسین عبدی. جایی بین این دنیا و آن دنیا.مرکز ثقل دانشگاه. دارنده ارتباط مستفیم با قلب دکتر جاسبی.

انتشارات:

جایی برای ایستادن در صف.محل تجمع کارمندان بی اعصاب.فیش تهیه فرمایید.دفتر کپی نمی زنیم.دستگاه خراب است. برو بیرون. هر غلطی می خوای بکن، این خانم از شما جلوتره.

اندیشه آزاد:

 نام یک نشریه.جایی مثل سرویس بهداشتی که می توانی آزادانه در آن بیندیشی.

(ب)  

برد:

چارچوب آلومینیومی داری شیشه.دفترچه خاطرات کارشناس گروه.محلی برای فراخواندن دانشجویان مشروط. کلاس فلان استاد فردا تشکیل نمی شود.

بسیج دانشجویی:

 غیر قابل نقد.خوب.عالی.جایی که حرف ندارد.بودجه. هرجایی که موکت شده باشد.  

بیست:

 یک نوع نمره.بالاترین حد ممکن.تا حالا نگرفته ام.چیزی که انواعی از دانشجویان می گیرند.نمره معاونت فرهنگی.

(پ)

پاسی:

عشق.زندگی.جان.چیزی که باید بگیریش ،اما زن نیست ،نمره است. به طرفداران تیم پاس اتلاق می شود.  

پردیس:

 چیزی که باید دورش بشینی.محلی همچون میدان گلادیاتور.بهشت.نام شهر پاریس از آن برگرفته شده. جایی که از برای وصل کردن امده است.

پروژه:

 کپی برداری غیرقانونی.چیزی که خریده می شود.انجام شده توسط دیگران.صحافی و تایپ با اعمال شاقه. دکتر میرحکیمی ترمی شش تا می دهد.

پول:

جامد حیات. ابزاری برای دانشجو شدن،دانشجو ماندن، مهندس گردیدن. تنها پل ارتباطی دانشجو و دانشگاه.

منتظر ادامه حروف باشید.

 


+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388 ساعت 19:36 توسط سینا خرم رودی

من متنفرم

من از فرمایشی نوشتن متنفرم

 

      من از خودسانسوری متنفرم

                              من از محافظه کاری متنفرم

و همچنین...

من از روزنامه های این روزها متنفرم...


+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388 ساعت 13:56 توسط سینا خرم رودی

پروژه جاجُمّاني همدان پیام به بهره برداری رسید

(چاپ شده در ستون (خواب نما) روزنامه همدان پیام ۳۰/۶/۸۸)
 
 
به همت مسئولین و با یاری همان مسئولین
 
رپرتاژ، گروه طنز، همدان پیام: در دنیای امروزی بشر با سرعت بسیار زیادی در حال پیشرفت است و از آنجا که سرعت پیشرفت بشر در دنیای کنونی بسیار بالاست و با توجه به اینکه بشر با سرعت بسیار زیادی در دنیای کنونی مشغول پیشرفت است، حال آنکه پیشرفت بشر در دنیای کنونی سرعت بسیار زیادی دارد. با توجه به دلایل فوق محل دفتر روزنامه همدان پیام از امروز تغییر کرد، یا به عبارت دیگر دفتر همدان پیام جابه جا شد و اگر نیازمند توضیحات بیشتر هستید،باید بگویم که همدان پیام جاجُمّان شد. از آنجا که در وضعیت کنونی ما هرچیز کوچک و بزرگی، حتی انجام حرکات موزون بدون موزیک، باعث افتخار و اقتدار شده و به عنوان ستاره ای درخشان ، برگی بر کارنامه  افتخارات تمامی مسئولین می افزاید، جابه جایی همدان پیام نیز در جای خود باعث بسی افتخار و اقتدار و عزت در سطح جهان، منطقه، کشور و حتی استان شده است. لذا در اینجا لازم دیدم تا  گوشه هایی از نتایج این پرو‍ژه بزرگ را به سمع و نظرتان برسانم، با جابه جایی همدان پیام:
1-برای 345 هزار و یک نفر اشتغال مستقیم و برای 13میلیون و 256 هزار و 432 نفر اشتغال غیر مستقیم ایجاد می شود.
2- روزانه بیست میلیون لیتر در مصرف بنزین صرفه جویی می شود.
3- یک ساعت نفر در سال در وقت صرف جویی می شود.
4-از خروج دو هزار میلیارد دلار ارز از شهر همدان جلوگیری می شود.
5- مدیرمسئول برای دو سال سوژه سخنرانی پیدا می کند.
6-سرعت قطار همدان-تهران از 250 کیلومتر در ساعت به 350 کیلومتر در ساعت افزایش می یابد.
7-امید به زندگی در بین کارکنان همدان پیام بین یک تا پنج روز افزایش می یابد.
8-رضا تابش میز اختصاصی پیدا می کند.
9-در تولید گندم و جو به خودکفایی در واردات می رسیم.
10-ظرفیت توریست همدان به 5 میلیون نفر در ساعت افزایش می یابد.
11-متاسفانه در حال و اوضاع سردبیر هیچ تغییری رخ نمی دهد که انشاا.. در پروژه هایی بعدی فکری به حال ایشان خواهیم کرد.

علاوه بر این ها محل جدید روزنامه همدان پیام ساختمانی بسیار شیک و با کلاس است که متاسفانه با تعدای از کارمندان سخت کوش این روزنامه سنخیت ندارد، لذا پیش بینی می شود که محل جدید نیز به مرور زمان به شکل محل قدیم درآید. در کنار این مسئله قرار است كه محل ساختمان پيشين اين روزنامه نيز به موزه مطبوعات استان تبديل شود و تعدادي از اعضاي تحريريه نيز به عنوان اجزا موزه در همان دفتر قبلي باقي بمانند.
در پايان بايد از تمامي كساني كه در اين جابه جايي تلاش‌هاي بي وقفه‌اي انجام دادند و كارهاي تخصصي همچون نقاشي و باربري انجام دادند، تشكر كنيم. اميد است كه همدان‌پيام سالي يكبار جاجمان شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 ساعت 22:12 توسط سینا خرم رودی

فراری است، فراری !

(چاپ شده در ستون (خواب نما) روزنامه همدان پیام ۲۵/۶/۸۸)

هنوز کسی باورنمی شود اما حقیقت دارد، دهان مردم و مسئولین و منتقدان و آگاهان سیاسی و تمام فامیل از شدت تعجب به اندازه دهانه غار علیصدر باز مانده، بله، دایی رضا که مدت ها بود از آن دنیا به خواب تمام فامیل می آمد و ما هم پنجشنبه ها سر خاکش می رفتیم و همه از مردنش مطمئن بودیم، زنده است! طبق آخرین اخبار ارسالی، دایی رضا، که اکنون دیگر خدا بیامرز نیست، به خواب یک نفر  رفته و گفته من زنده ام و حتی شنیده می شه که با یکی از دوستاش تماس گرفته و زنده بودن خودش رو اطلاع داده. دایی رضا که از دوران کودکی بارها سابقه فرار از خانه، فرار از مدرسه، فرار از دانشگاه، فرار از کار، فرار از همسر، فرار از کودکان، فرار از واقعیت ها، فرار از زندگی، فرار از زندان و ...(سر جمع 60 بار) را در کارنامه داشت، این بار از هم خانه فرار کرده بوده و در تماسی که با رفیق خود داشته عنوان کرده که  به زودی با افتتاح قطار تهران-همدان که سرعتش 250 کیلومتر در ساعت(شاید هم درآینده 250 کیلوتر در ثانیه و شاید به مرور زمان بیشتر)است به همدان و آغوش گرم خانواده باز خواهد گشت. بنابر این دایی رضا فراری است، فراری!

در این راستا مشخص شده که خبر پراکنی های سایت های اینترنتی بیگانه  و خبیث و بی شعور و بی تربیت و بی ادب و نزاکت خانوادگی باعث شده که ما فکرکنیم که دایی رضا مرده است وگرنه حتی قبر آن مرحوم نیز جعلی و ساختگی است. به گفته یکی از آگاهان که به شدت از همه چیز و همه کس و همه جا خبر دارد، آن کسی هم که این چند وقت به خواب ما می آمد وخود را دایی رضا معرفی می کرد نیز یکی از مهره های دشمن و یکی از اجزای سناریوی براندازی مخملی خانواده دایی رضا بوده است. به هر حال این روزها حتی به خواب خود هم اطمینان نکنید . خدا را چه دیدی؟ شاید تا چند روز دیگر ابوعلی سینا هم زنده از آب درآمد و آرامگاه بوعلی هم به عنوان یکی از اجزای سناریو! منتظر بازگشت همه مردگان وگمشدگان و فراری ها باشید، فقط کافی است تا افتتاح قطار 250 کیلومتر در ساعت تهران- همدان صبر کنید.

 


+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388 ساعت 16:17 توسط سینا خرم رودی

اسم رمز

(چاپ شده در ستون (خواب نما) روزنامه همدان پیام ۲۴/۶/۸۸)

دیشب تا چشمام رو بستم دایی رضا خدا بیامرز به خوابم اومد. دیدم کنار یک حوض نشسته و داره همدان پیام می خونه. گفتم دایی،خدا بیامرزدت، چه خبرا؟ دایی اطرافش رو نگاهی انداخت و با صدایی آهسته گفت: هیس، حرف سیاسی نزن. گفتم دایی: منظورم حال خودت بود!خوبی؟ دایی رضا این بار با صدای بلند گفت: خدا رو شکر وضعیت ما بسیار خوب است. اینجا ما فقط با فرشته ها سرو کار داریم و خدا رو شکر همشون ما رو تحویل می گیرن، اصلا من باهاشون دوست شدم، شب ها هم از شدت خوشی حرکات موزون انجام می دم، حتی می تونم وبلاگم رو از این دنیا هم به روز کنم، اینجا هم حوض دارم هم استخر، آب میوه هم بهم می دن، اصلا مردن خیلی خوبه، من اگه جای بقیه مردم دنیا بودم می مردم، به تو هم پیشنهاد می کنم زودتر بمیری! گفتم دایی مگه خودت نبودی که همیشه توی خواب بهم می گفتی ای کاش بیشتر زنده بودی و قسمت های آخر جومونگ رو هم می دیدی؟ دایی رضا ناگهان رنگش پرید و در حالی که دستش را گاز می گرفت، گفت: خوب غلط کردم، من یک اشتباهی کردم، اصلا یک عمر اشتباه می کردم که اون سریال مزخرف بیگانه رو می دیدم،حالا تو چرا قضیه رو سیاسی می کنی؟ گفتم: دایی، خدا بیامرزدت، سیاست کجا بود؟ دارم می گم جومونگ... به محض اینکه من این حرف را زدم دایی رضا، همدان پیام را به سمتی پرتاب کرد و به سمت باغی که پشت سرش بود شروع به دویدن کرد! گفتم دایی کجا می ری؟ دایی در حالی که داشت فرار می کرد فریاد زد: فرار کن، هم حرف سیاسی زدی هم اسم رمز رو آوردی. من هم که می دانستم خواب هستم گفتم: دایی خودت رو ناراحت نکن، من الان خوابم، تو هم که مردی، نگرانی نداره! در همین حال بود که احساس کردم که دارند از خواب بیدارم می کنند، با شتاب از خواب بیدار شدم و  دیدم که دو نفر بالای سرم ایستاند، یکی از آنها گفت: شما به علت آوردن اسم رمز، تشویش اذهان خدا بیامرزان، ایجاد اختلال در نظم خواب دیگران و.... .

به هر حال هر نوشته ای که نباید پایان داشته باشه. همین.


+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388 ساعت 12:1 توسط سینا خرم رودی

من به شدت تشنه ام

(چاپ شده در ستون (خواب نما) روزنامه همدان پیام ۲۳/۶/۸۸)

 

دیشب طبق اصول دایی رضا خدا بیامرز رو توی خواب دیدم که کنار یک حوض خالی نشسته بود و مدام آه می کشید، گفتم دایی خدا بیامزدت، چی شده؟ نکنه جات بده؟ دایی رضا بازهم آهی کشید و گفت: دایی جان هیچی به اندازه تشنگی بد نیست. گفتم: نکنه توی اون دنیا هم روزه می گیری؟ دایی رضا نگاه عاقل اندر چیزی بهم انداخت و گفت: نه بابا، من تشنه خدمتم، از وقتی فوت کردم هیچ راهی ندارم واسه خدمت کردن، آخه من این عطش خدمت رو چطوری توی وجودم سیراب کنم؟ گفتم: دایی، تو که اهل این برنامه ها نبودی؟ از وقتی که ما یادمون میاد اهل دلالی و خرید و فروش بودی! دایی نگاه غضب آلودی بهم انداخت و گفت:اولا که اونا فعالیت های اقتصادی بود ثانیا توی دولت های قبلی انجام می شد ثالثا چون اون موقع راهی واسه خدمت نبود ما رفتیم سراغ کارهای اقتصادی، اما از شانس بد ما الان که همه دارند خدمت می کنند و بازار خدمتگزاری رونق گرفته من فوت کردم! پسرجان تو که زنده ای سعی کن تشنه خدمت باشی، من اگه زنده بودم با سوابقی که داشتم، حداقل وزیر نیرو می شدم. گفتم دایی، خدابیامرزدت،تو سوابقت کجا بود؟ دایی جلو آمد و چنان سیلی محکمی بهم زد که می خواستم از خواب بیدار شم، بعد دستش رو بالا گرفت و گفت: من یکی عمر توی زورخونه ورزش می کردم، مگه نمی گن "ز نیرو بود مر را راستی" ؟ سوابق زورخونه هیچ، من لوله کشی بلدم، تا حالا چند بار برق گرفتتم، اصلا اینها به کنار، یک عمر آخر هفته ها با زن دایی ات می رفتیم کنار سد شهناز، من همه سوابق لازم رو داشتم، مهمتر از همه تشنه خدمت هم که هستم، مطمئن باش اگه زنده بودم، الان نمره دولت به جای 18 می شد19. گفتم دایی آخه مدرک مربوطه رو که نداشتی! با گفتن این حرف دایی رضا از کوره در رفت و در حالی که فریاد زد دکتری من جعلی نیست، چنان تیپایی بهم زد که من هم از خواب پریدم و اکنون حس عطش خدمت را به شدت حس می کنم، مسئولین محترم استان بدانید و آگاه باشید که بنده به عنوان یک بیکار به شدت تشنه ام.


+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388 ساعت 11:59 توسط سینا خرم رودی

وضعیت کنونی ما

(چاپ شده در ستون (خواب نما) روزنامه همدان پیام ۲۲/۶/۸۸)

دیشب نا امید از این که وضعیت کنونی ما هیچ چیزی برای خندیدن ندارد به خواب رفته بودم که در خواب دایی رضا خدا بیامرز را دیدم که کنار یک حوض پر آب از نشسته بود و داشت می خندید. گفتم : دایی رضا، خدا بیامرزدت، معلومه اون دنیا خیلی خوش می  گذره ها.(اصولا دایی رضا زیاد به خواب من می آید).دایی رضا یک نگاهی بهم انداخت، خنده اش رو ادامه داد و گفت: اینجا که زیاد خبری نیست، دارم به شماها می خندم. گفتم آخه دایی کدام قسمت از اعضا و جوارح و حال و احوال این روزهای ما خنده داره؟ دایی  رضا خدا بیامرز گفت: از این سر تا اون سرتان. یعنی این روزها اوضاع دنیا کلا طنز است. از سرمربی پاس بگیر، منظورم  کله مربی پاس است تا نظریات جدید فلسفی حاج اسفندیار، همه اش خنده داره، من نمی دانم شما آدم های زنده چرا اینقدر کم می خندید؟ گفتم: دایی رضا، خدا بیامزدت، اینها اینقدر هم خنده دار نیست! دایی رضا از کنار حوض بلند شد و در حالی که دلش را از شدت خنده گرفته بود گفت : وقتی هوگو چاوز میشه مشدی چاوز، وقتی که کل مدیرهای استان کوچکترین صدایی از هیچ نقطه ای از بدنشون درنمیاد و کلا تا عادی شدن اوضاع سکوت کامل اختیار فرمودن، وقتی که واسه ما مرده ها هم دارن نشریه می زنن و آرامستان داره هفته نامه درست می کنه، وقتی که بحرین داره می ره جام جهانی و ما نرفتیم، وقتی که وزیر نفت توی اجلاس اوپک هی می خنده و بغلدستی هاش بهش علامت می دن، وقتی که همدان پر شده از پارکینگ و کارت پارک و پارکبان، وقتی که فعالان فرهنگی مجازند تا 150 کیلومتر در ساعت سرعت داشته باشن، وقتی که چیز داره هروز چیز منتشر می کنه و کلی چیز دیگه هر روز داره چیز می شه و روز چیز قراره چیزی بشه، خوب شما ها نمی خواین بخندین؟ با خودم گفتم دایی رضا حق داره، حتما خدا بیامرز یه چیزایی حالیش هست که داره می خنده و من هم شروع به خندیدن کردم و اینقدر خندیدم که با صدای خنده خودم از خواب بیدار شدم و به این نتیجه رسیدم که دوستان، هموطنان و همشهریان گرامی وضعیت کنونی ما واقعا طنز است پس جهت شادی روح و جسم و جان و تمامی اعضا و جوارح شریفتان به این اوضاع طنز اندکی بخندید.


+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388 ساعت 13:57 توسط سینا خرم رودی

می خوابم پس هستم

(چاپ شده در ستون (خواب نما) روزنامه همدان پیام ۲۱/۶/۸۸)

کاریکاتور از ابوالفضل محترمی (البته تقریبا بی ربط است)

 

فکر دیدن خواب های طنز، یعنی دیدن خواب هایی که در آن اتفاقات طنز می افتد، با تمامی حاشیه ها و تعابیر و جزئیاتش، دقیقا از زمانی به ذهنم خطور کرد که نمی دانم چرا یادم رفته کی بود! تنها چیزی که به یاد دارم اینست که در یک "سراشیبی" تند باد سرعت هزار و چهارصد و شصت وسه متر بر ثانیه مشغول حرکت بودم و با خودم می خواندم: احتمالا..احتمالا دارم عاشقت می شم و از فکر خودم خیلی خوشم آمد در حدی که به خودم گفتم خیلی با حالی پسر.

اصولا در جوامع امروزی وقتی که یک آدمی زاد، یک بشر و یک انسان به مرور یک چیزهای قرمزی تمام اطرافش را فرا می گیرد، دو راه بیشتر ندارد که هر دو راه این است که در نهایت بخوابد. بنابراین بنده هم این رسالت خطیر را در کنار رختخوابم بر دوش گرفته و تا می توانم در جاهایی مثل تحریریه روزنامه و امثالهم می خوابم و تمام سعی خود را به کار می بندم که خر و پف نکنم وصدایی درنیاورم، البته نمی دانم چرا یک مدتی است که همه چیز به تصمیمات خطیر من بستگی ندارد(تقریبا از سال 1211 شمسی) بنابراین ممکن است گاهی اوقات از خواب بیدار شوم.اما تا زمانی که صدایی از گوشه و کناری در نمی آید و مزاحمی پیدا نمی شود بنده می خوابم پس هستم.

به هر حال قصد داریم که هرچه خواب می بینم را بدون قطع نگاتیو،اعمال ممیزی و انجام سانسور به سمع ونظر شما عزیزان جان برسانیم. نوشتن خواب چند مزیت بسیاربزرگ دارد که اصلا لزومی نیست به آن ها اشاره شود و شماها زیاد فکر خودتان را مشغول این مزیت ها و این آمار و ارقام نکنید.

از فردا منتظر خواب نما باشید و جهت برقراری تماس مشروع با این ستون از پل های ارتباطی روزنامه همدان پیام استفاده کنید.همین ...


+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388 ساعت 21:58 توسط سینا خرم رودی

تمام حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد